چشمهایم را به ستاره های درخشان شب دوخته بودم و بدون هیچ اندیشه ای میخندیدم، آری به این همه تلاش آدم ها برای دنیا میخندیدم ، آدمها! حیواناتی که غریزه خود را تا حدی کنترل کرده اند تا سلطان جهان باشند، به هر کس که سر راهشان باشد صدمه میزنند به احساس اعتقادی ندارند و جز حرص چیزی در کالبد پوچشان ندارند؛ آنها قلبی برای عاشق شدن، چشمی برای شناختن، زبانی برای مهربانی و گوشی برای غمخواری ندارند.
جسم تهی این آدم ها با اشک های بی صدای ما پر نمیشود پس مثل من بخند تا شاید کمبود چیزی را درونشان حس کنند، بخند که گریستن هم تلاشی بیهوده برای این دنیاست.
بگذار این مزرعه سوخته دست مترسک های بی قلبش بماند ما آسمانی تر از آنیم که اسیر زمین شویم.
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی
تاريخ: شنبه
27 شهريور
1395 ساعت: 10:06