توی فکرای آشفته ات کسی دردت رو می خونه؟
زمونه بی وفا تر شد صدای آه کم تر شد
جهان بی وفای ما چه راحت با ما ها بد شد
کجا نالم من از دردم؟ کجا زجه زنم سردم؟
کجا گویم که تنهایم؟ ای انسانها! گنه کارم؟
جنون همرنگ قلبم شد ندامت رنگ احساسم
پریشانی بپوشاندم به رنگ یخ شد چشمانم
من از همرنگی دنیا به جز خواری ندیده ام
از این دنیا از این دنیا از این دنیا چه ها دیدم
تو را سوگند به چشمانت به دستان و دل پاکت
نیا سوی مترسک ها برو جایی به دور از ما
مترسک پر شد از نفرت در این سالهای خاموشی
دگر رحمی ندارد او برای باغبان پیر
درست است همزبان من، من از جنس سیه رنگم
به دور از حقه هایی که بدوزند آدما هر دم
...
من منم همان مترسک خسته از حرفای بیرنگ
خنده هایم را نکن باور من تنفر دارم از آدم
من منم همان مترسک
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 18:50 توسط کلاغ شب|
برچسب:
نویسنده: غزل یزدانی