خرید بک لینک

خلأ دارد هوای این حوالی سکوتی تلخ دارد این حوالی

درون عمق شب چیزی نهان است چو نوری که نهان در زیر آب است

جدا از شب چه چیز در آسمان بود؟ ز چه رنگ غروب مثل خزان بود؟

کدامین غصه حالش را گرفته که اینگونه فلک بغضش گرفته؟

چرا این آسمان حرفی ندارد؟ به باریدن دگر عشقی ندارد؟

نباشد که دلش پر کینه باشد؟ ز اهل این زمین رنجیده باشد؟

ای انسان ها چه کردید آسمان را؟ چرا؟ از چه شکستید قلب او را؟

نمی بارد! نمی فهمی یعنی چه؟ جوابم را بده! سکوت یعنی چه؟

اگر دیگر نبارد چاره را چیست؟ گناه آسمان در این میان چیست؟

نخند! خنده در این میدان روا نیست برای حال ما خنده دوا نیست!

خراب است حال من بی عطر باران مگر داریم؟ جهان بی لمس باران؟

بلا نازل شده خبر نداریم فلک حاضر و ما باران نداریم...

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۹۵ساعت 21:21 توسط کلاغ شب|

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 9:28

صفحه بندی