
قصه میگوید مترسک از زمان از تمام ناله های آسمان او شبیه دیگران اما جداست بغض او نجوایی از افسانه هاست اشکهایش را کلاغی جمع کرد در میان مزرعه پرواز کرد دفتری از خاک برای اشک ساخت شب که شد افسانه را آغاز کرد قصه از غم می نویسد این کلاغ از سخن های خموش این زمان ......
ادامه مطلب