
خلأ دارد هوای این حوالی سکوتی تلخ دارد این حوالی درون عمق شب چیزی نهان است چو نوری که نهان در زیر آب است جدا از شب چه چیز در آسمان بود؟ ز چه رنگ غروب مثل خزان بود؟ کدامین غصه حالش را گرفته که اینگونه فلک بغضش گرفته؟ چرا این آسمان حر...
ادامه مطلب
قصه میگوید مترسک از زمان از تمام ناله های آسمان او شبیه دیگران اما جداست بغض او نجوایی از افسانه هاست اشکهایش را کلاغی جمع کرد در میان مزرعه پرواز کرد دفتری از خاک برای اشک ساخت شب که شد افسانه را آغاز کرد قصه از غم می نویسد این کلاغ از سخن های خموش این زمان ......
ادامه مطلب